جمعه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹

گودبای مِستِر ساعتی...



...گاهی که پلّه‌ها و راهروهای مدرسه را با آن آرامش محشرش قدم می‌زد تا به تالار دبیران برسد می‌دیدم‌اش ، یا برعکس؛ از آن‌جا که به سمت کلاس درس‌اش می‌رفت، همیشه در دست راست‌اش کیف‌اش بود و در دست چپ، کلی کاغذ و نوشته و کتاب، که بعضاً قطورتر از کیف‌اش بودند... البته دیدارهایم با «مِستِر ساعتی» آن‌چنان متعدّد نبود ولی در همه‌شان همیشه لبخند بر لب داشت. فی‌الجمله حس غریبی‌ست از کسی بنویسی که اطمینان داری اگر معلّم‌ات می‌بود و بیش‌تر می‌شناختی‌اش، حالا کلّی خاطره و حکایت داشتی که روی میز بریزی‌شان تا گریه و خنده‌ات را با هم قاطی کنند.  والبته همین حالایش هم کم حس غریبی نیست... این که کسی در همان معدود دفعاتِ دیدار، تعاریف‌ات از کاریزما و شخص کاریزماتیک را بازتعریف کند، کار منحصربه‌فردی‌ست؛ فردش هم حتماً خود مستر ساعتی‌ست...

×

 یکی از معلّمان‌مان - که قبل‌تر شاگرد مستر ساعتی بوده - تعریف می کرد که روز قبل از کلاس‌شان با مستر ساعتی، گویا یکی از اقوام ایشان فوت می‌کند، بچه‌های کلاس تقریباً همه متّحدالفکر می‌شوند که مستر ساعتی فردا که روز کلاس است نخواهد آمد، امّا می‌آید. تا این‌جا، قضیه خیلی مسحورکننده نیست، امّا وقتی بچه‌ها در اوّل کلاس به مستر ساعتی - به فارسی -  تسلیت می‌گویند، مستر ساعتی بحث کلاس را عوض می‌کند و روش تسلیت‌گویی و دل‌جویی را در زبان انگلیسی آموزش می‌دهد.

فردا احتمالاً تمام معلّم‌های انگلیسی مدرسه چنین کاری خواهند کرد. 


چهارشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۹

کابوسی برای آلفرد نوبل؟


«جایزه‌ی صلح نوبل به باراک اوباما اهدا شد»

این خبری بود که چند روز پیش دور جهان چرخید و بسیار نوشتند در نقد اعطای این جایزه. القصّه می توان دل به کلیشه‌ها سپرد و نوبل - و تمامی جایزه‌های مختلف بین‌المللی را - سیاسی خواند و هدفِ اهدای چنین جوایزی را بازی‌های سیاسی دانست و صلاحیت شخص برنده را به‌کلّی زیر سوآل برد. در مقابل می‌توان اوباما را شخصی درخور ِ چنین جایزه‌ی به‌ظاهر ارزش‌مندی دانست و قلم را به تمجید از منویّات و روی‌کردهای‌اش فرسود. هرکدام از این دو دسته نظر درجای‌گاه خود محترم‌اند. چه‌کسی‌ست که از ادبیات زیبا و فریبای آقای پرزیدنت به وجد نیامده باشد و به او، رل مُصلحی هرچند کم‌‌توان را در فیلم ِ سیاست آمریکا نداده باشد؟ کیست که اوباما را هم‌قطار نومحافظه‌کارانِ سادیسم‌زده‌ای مثل «جان بولتون» بداند؟ می‌توان این‌جور «کیست؟»ها و «چه‌کسی‌ست؟»ها را إلی‌الاَبد ادامه داد... امّا درمقابل کیست که از گقتارهای صرفِ آقای رئیس‌جمهور که اکثراً در حد «گفتار» می‌مانند و جامه‌ی «عمل» به‌تن نمی‌کنند بی‌خبر باشد؟ کیست که از طرح جدیدش من‌باب اعزام نیروهای بیش‌تر به بلاد اشغال‌شده بی‌خبر باشد، و مضافاً از این دوگانگی بهت‌زده نشده باشد؟ این‌گونه سوالات را نیز می‌شود پرسید و پرسید و پرسید...

امّا من پای دلیل دیگری را در این میانه می‌بینم. دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم مدت‌هاست کم‌تر رنگ خوبی و صلح و انسانیّت به‌خود دیده است. در این گیرودار، همه به دنبال منجی‌ای - گیرم پوشالی و مترسک‌گونه - می‌گردند. عصری که اگر کسی حرفی خلافِ روند موجود بگوید، عزیز شمرده می‌شود. عصری که «اسپایدرمن»ها و «سوپرمن»ها بیش‌ترین فروش را در گیشه‌ی سینماها دارند،

...عصری که البته گاهی نوبل «صلح»، با نوبل «ادبیات» عوضی گرفته می‌شود.