
...گاهی که پلّهها و راهروهای مدرسه را با آن آرامش محشرش قدم میزد تا به تالار دبیران برسد میدیدماش ، یا برعکس؛ از آنجا که به سمت کلاس درساش میرفت، همیشه در دست راستاش کیفاش بود و در دست چپ، کلی کاغذ و نوشته و کتاب، که بعضاً قطورتر از کیفاش بودند... البته دیدارهایم با «مِستِر ساعتی» آنچنان متعدّد نبود ولی در همهشان همیشه لبخند بر لب داشت. فیالجمله حس غریبیست از کسی بنویسی که اطمینان داری اگر معلّمات میبود و بیشتر میشناختیاش، حالا کلّی خاطره و حکایت داشتی که روی میز بریزیشان تا گریه و خندهات را با هم قاطی کنند. والبته همین حالایش هم کم حس غریبی نیست... این که کسی در همان معدود دفعاتِ دیدار، تعاریفات از کاریزما و شخص کاریزماتیک را بازتعریف کند، کار منحصربهفردیست؛ فردش هم حتماً خود مستر ساعتیست...
×
یکی از معلّمانمان - که قبلتر شاگرد مستر ساعتی بوده - تعریف می کرد که روز قبل از کلاسشان با مستر ساعتی، گویا یکی از اقوام ایشان فوت میکند، بچههای کلاس تقریباً همه متّحدالفکر میشوند که مستر ساعتی فردا که روز کلاس است نخواهد آمد، امّا میآید. تا اینجا، قضیه خیلی مسحورکننده نیست، امّا وقتی بچهها در اوّل کلاس به مستر ساعتی - به فارسی - تسلیت میگویند، مستر ساعتی بحث کلاس را عوض میکند و روش تسلیتگویی و دلجویی را در زبان انگلیسی آموزش میدهد.
فردا احتمالاً تمام معلّمهای انگلیسی مدرسه چنین کاری خواهند کرد.
